تبليغاتX
لفور سرزمین من -تراچشم در راه است

لفور سرزمین من -تراچشم در راه است

سرزمین رویاها

ایوون خاطرات کودکی و نوجوانیم ..!! کجایند همراه همیشگی خاطراتم ؟

اردیبهشت 88

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 0:24  توسط حمیدرضا  | 

اِنُا للُه اِنُآ اِلیهِ راجعون

باز هم مردم خوب نفت چال در معرض امتحان الهی قرار گرفتند

ساعت حدود ۵۰/۳ بعد ازظهر جمعه ناباورانه خبر رسید  فامیل عزیزو دوست بسیار خوبم جوان لایق و دوست داشتنی و خوش اخلاق سبحان محمدی  (درزی) فرزند مرحوم یزدان درزی بر اثر سقوط از ارتفاع به ملکوت اعلی پیوستند باورنکردیم بسرعت از لفور راهی بیمارستان رازی شدیم ،باورش سخت بود او رفت وپر کشید خدایش رحمت کند ،می دونیم داغ جوان سخت و قابل تحمل نیست فقط از خدا می خواهم اول به مادر داغدارش بعد به همسر و فرزندانش وبردارانش و خواهران دلشکسته اش صبر و تحمل عطا کند .

خوشا بحالش که چقدر علاقه مند واقعی داشت اینو من از حضور گسترده و عظیم مردم در تشیع جنازه دیرزوش می گم چون حضور پررنگ و معنادار همه بستگان و دوستان مرحوم این سخنم را تائید می کرد خدایش رحمت کند  من این ضایعه غم انگیز و سخت را به مادر عزیز همسر گرامی و فرزندانش و برداران معزز خصوصا اقا برهان درزی دوست خوبم تسلیت می گم من دیروز کمر شکسته آقا برهان را دیدم از خدای متعال برای ایشان طلب ثواب و اجر در بردباری بر این مصیبت بزرگ را می نمایم.

آقا برهان دیگر مسولیت شما سخت تر شده آرزوی توفیق برایتون دارم

واقعا داغ از دست دادن برادر را برادر مرده می داند شاید درکش برای ما سخت باشه امیدوارم هیچکسی داغ برادر نبینه خصوصا داغ برادر کوچکتر راکه سخت و شکننده است

مطلب ذیل سخنی است از آقابرهان کسی است که برادر کوچکتر از خودش را ازدست داده،

آقا برهان عزیز تسلیت مجدد منو بپذیرید ،

لحظه سخت زندگي و عمرم از ساعت 6 روز جمعه 11/2/88 آغاز شده است يعني زماني كه از طريق همراه آن خبر ناگوار را به من دادند.
هرچند نبايد فضاي بهاري و شاد عزيزان را در اين وبلاگ غمگين و حزن انگيز كنم ولي چكار كنم، چون خودم را جزء اصحاب اين وبلاگ ميدانم و گاه‌گاهي نيز در نظرات عزيزان شركت ميكنم، خواستم چيزي بنويسم تا شايد تسلي خاطرم گردد.
به ما آموختند كه در هر شرايطي تسليم امر الهي باشيم و در همه امور صبوري كيم.
به ما آموختند كه خداوند به اندازه مصيبتي كه به بنده ميرسد صبر هم ميدهد ولي اگر اين صبر و تحمل نبود چه مي‌شد؟. همه ميدانيم حسين (ع) آن مرد ايمان و صبر و آن امام معصوم (ع) وقتي به بالين حضرت عباس مي رسند، بله ...
مرگ برادر كمر امام (ع) را شكسته، به من هم حق بدهيد دل شكسته و بي تاب باشم، و زانوي غم را بغل گيرم و به چهره هادي عزيزم فرزند خرد سال برادرم نگاه كنم. قبول دارم كه در اين دنيا كسي بي غم نباشد اگر باشد بني آدم نباشد. اما
با دقت بيشتري متوجه خواهيم شد كه در خانواده و فاميل يكي هست كه هم نقش پر رنگي دارد و هم براي ديگران جايگاه محوري دارد . سبحان ما اين گونه بود او ما را غافل‌گير كرد و شوك سختي بر ما وارد كرد. او درحالي كه عرق ناشي از تلاش و كوشش و كار از جبينش مي چكيد و با تن خسته از بين ما رفت. نمي توانم بگم ازما خدا حافظي نكرد و رفت ولي مي‌تونم بگم كه مارا چشم به راه گذاشت ولي ديگر نيامد. روحش شاد و قبر و عالم برزخش نوراني باد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 8:33  توسط حمیدرضا  | 

تلخ ترين خنده

عبد الجبار کاکايي

از بارون عصر 20 فروردين با پسرم پناه برديم به سينما پايتخت و اخراجي ها 2 در حال نمايش بود. از اينکه کارگردان آدم هاي شبيه به خودش رو دستمايه خنده مردم تهرون 88 کرده، ناراحت شدم. دوست نداشتم چهره تحريف شده آرمانگراهاي دهه 60، مضحکه مردم بشه.
اما به هرحال اتفاقي است که در برابر چشم عقلاي سينما افتاده و برادران زودجوش و ديرپز انقلاب و جنگ آخرين شيرين کاري هاشون رو نشون مي دن. نه پسرم جنگ اين نبود. اين آدماي عملي و لمپن به کيلومتر 50 جبهه مي رسيدن استحاله مي شدن. ديگه تا اردوگاه اسارت به همون حال نمي موندن. پسرم کسي که بوي مرگ رو بشنوه خماري از سرش مي پره. پسرم دنياي ذهني کارگردان به اندازه شخصيت هاي فيلمشه. او فکر مي کنه اگه روحاني و جاهل به درک هم برسند همه مشکلات کشور حله. نجبا و عقلا هم يا دکترهاي هالو هفت شنبه هستند يا هواپيمارباهاي منافق. پسرم ما خسته شديم و داريم به خودمون مي خنديم. اين تلخ ترين خنده يه نسل سرخورده است. پسرم برگشتن به مردم هزينه هاي زيادي داره و تو سعي نکن اونقدر از مردم فاصله بگيري که مجبور شي با اين شيرين کاري ها دلشونو به دست بياري.
همين حرفا رو تو برگشت به پسرم گفتم؛ زير باروني که خنده هاي تهرون 88 رو خيس کرده بود.

منبع: اعتماد

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 17:49  توسط حمیدرضا  | 

جملات زیبا

نگرانی هرگز از غصۀ فردا چیزی نمی کاهد، بلکه فقط شادی امروز را از بین می برد.
+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 17:5  توسط حمیدرضا  |